سلام
امشب نشسته بودم پستهای چندین سال پیش رو میخوندم.
خاطرات شب عید سال ۸۸ در سنگان
چه زود گذشت...
اونایی که ازشون حرفای خوب نوشتم چه طور از پشت بهم خنجر زدن...
و سال ۹۰... چه سال پر التهابی بود...

شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سلام
امشب نشسته بودم پستهای چندین سال پیش رو میخوندم.
خاطرات شب عید سال ۸۸ در سنگان
چه زود گذشت...
اونایی که ازشون حرفای خوب نوشتم چه طور از پشت بهم خنجر زدن...
و سال ۹۰... چه سال پر التهابی بود...

سلام دوستان
داستان بیماری و عمل رو که یادتونه...
خوشبختانه ۱۲ روز بعد از عمل چون حالم خیلی بهتر شده بود تصمیم گرفتم برم سر کار.
آخه درمونگاهی که چند ماه پیش باهش قرارداد بسته بودم بهم نیاز داشتن.
الان ۱۸ روزه که کار میکنم.
این درمونگاه وابسته به هلال احمره و بیشتر مراجعین برای معاینات حج میان.
موارد بامزه زیاد داریم.
مثلا همین امروز یه خانمی میگفت:
من ۵-۶ ساله که یائسه شدم. ولی از بدشانسی ۲-۳ روز پیش رگل شدم! و امشب پرواز داریم!! حالا چی کار کنم؟! چطور برم زیارت؟؟؟؟؟
من که شدیدا متحیر شده بودم گفتم:
این نیاز به بررسی داره...نباید یهو این اتفاق بیفته...
حالا مطمئنید این رگله؟؟؟
خانم گفت:
آره! خیلی هم شدیده! فقط عجیبه که فقط وقتی ادرار میکنم خون میبینم و بقیه اوقات کاملا پاکم!!!!!
بعدشم جونم خیلی میسوزه ! (ترجمه: سوزش ادرار)
از اینا که تعریف کرد خیالم راحت شد و براش آزمایش کامل ادرار نوشتم که حاکی از عفونت ادراری بود و چون تب و درد پهلو و ... نداشت با تشخیص سیستیت (عفونت مثانه) درمانش کردم.
یه روز به اصرار شوهر خاله م قند خونم رو با گلوکومتر گرفتم که ۶۰ بود.
از اونجا که اعتقاد داشتم به این گلوکومترها اعتمادی نیست تصمیم گرفتم قند خونم رو که در ضمن این همه آزمایشات متعدد چک نکرده بودم در آزمایشگاه چک کنم.
آزمایشگاه هم قند خونم رو ۶۰ نشون داد و وقتی نشون متخصص غددی که قبلا برای فلاشینگ هام پیشش رفته بودم دادم دستور بستری داد.
بعد از چند روز دست به گریبان بودن با رزیدنتهای طب اورژانس که ظاهرا" تنها خاصیت وجودشون مریض پروندنه در اورژانس و سپس در بخش داخلی بستری شدم.
آزمایشات در حالت fasting در بیمارستان انسولین و C-peptide بالای خون رو نشون دادند. تستهای imaging شامل CT-scan، سونوگرافی، اسکن پزشکی هسته ای و MRI همگی جوابهای متناقضی رو نشون دادند...تا این که بعد از یک ماه تمام بستری تشخیص insulinoma تایید شد و مشاوره جراحی انجام شد.
من شدیدا" از این همه اتلاف وقت توسط استاف های داخلی عصبانی بودم و داشتم با النا حرف میزدم. النا چیزی گفت که نزدیک بود از عصبانیت منفجر بشم!!!
النا گفت روز اول که با استاد غدد حرف زده که چرا این دست اون دست میکنین جواب داده که ما فکر میکنیم این هیپوگلیسمی واقعی نیست و factitious (ساختگی) هست! یعنی من این قدر دیوانه ام که عمدا" انسولین به خودم تزریق میکنم که علائم هیپوگلیسمی پیدا کنم و علت این تشخیص مسخره شون فقط این بود که من پزشک ام و دارو در دسترسم هست!!!!!!!!!!!! گفتم خوب شد همون موقع این موضوع رو بهم نگفتی وگرنه از عصبانیت درس خوبی به استاده میدادم!
خلاصه...CT-scan نشون داد که یک تومور اینسولینما 1/7 سانتیمتری در سر پانکراس دارم. این تومور مقدار زیادی انسولین ترشح میکنه و علائم هیپوگلیسمی میده و در 90% موارد خوش خیمه. استاف محترم جراحی وقتی سی تی رو دیدند گفتند ممکنه مجبور بشیم عمل ویپل (یه عمل پیچیده تر) انجام بدیم. به خاطر همین از یکی از اساتید رادیولوژی خواستند که سونوگرافی حین عمل کنه تا کار دقیق تر باشه و به اونجا نکشه. حدود یک هفته منتظر شدم که تنها اتاق خصوصی بخش جراحی خالی بشه. شب واقعه با کلی استرس و ناشتا برای عمل خوابیدم و صبح برام لباس اتاق عمل آوردن که بپوشم...اما چند دقیقه بعد خبر دادند که مادر جراح محترم همین امروز صبح فوت کرده و عمل کنسله!!!!!!!!!
حدود 10 روز بعد بالاخره عمل شدم. رزیدنتهای سر عمل تقریبا" همه دوستام بودن! ولی عمل خوبی بود و خدا رو شکر به ویپل هم نکشید. غیر از شب اول درد زیادی نداشتم و بعد از 12 روز رفتم سر کار!!!!!!!
برام خیلی عجیب بود که هیپوگلیسمی علائم گرگرفتگی و علائم شبیه CPS همراه با EEG مختل بده...ولی استاد غدد بعد از یک ماه یادش اومد که: بعله! هیپوگلیسمی میتونه علائم عجیب و غریبی بده. خوشبختانه بعد از عمل همگی این علائم رفع شد.

سلام رفقا.
میبخشید که یه مدتی نبودم.
ماجرا از این قراره که ما از حدود یک سال پیش دچار حملات گرگرفتگی میشدیم.
داغ میشدیم...قرمز میشدیم...طپش قلب میگرفتیم...خیس عرق میشدیم...تا حدی که لباسامون آب میچکید...بعد باز یخ میکردیم...تا مدتها میلرزیدیم...
کلی بررسی کردیم و به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.
کم کم ضعف پیدا کردیم...زیاد میخوابیدیم...کابوس های عجیب و غریب میدیدیم...صحنه های عجیب و غریب...
کم کم این صحنه های عجیب و غریب رو در بیداری هم میدیدیم...گاهی وسط کار کردن ماتمون میبرد...
رفتیم پیش یک نورولوژیست معروف و بعد از کلی بررسی تشخیص CPS گذاشتند و دارو دادند...
کم کم داشت باورمون میشد که یه پا داستایوسکی یا ونگوگ هستیم!!!
از این تشخیص خیلی حالمون گرفته شد...ولی این تشخیص چه ربطی به بقیه علائم داشت؟؟؟
آیا اصلا" تشخیص درست بود؟؟؟
بقیه این داستان را در قسمت بعدی بخوانید...

سلام بر دوستان
میبخشید که چند وقتیه آپ نکردم
فعلا از یک بیماری نادر جون سالم به در بردم و حوصله نوشتن ندارم
اگر جویای حال ما شوید ملالی نیست جز درد جای عمل...
امشب شب یلداست.
دور هم جمع میشیم.
گل میگیم و گل میشنویم.
خاطرات کرسی مادربزرگ رو یادتون میاد؟
اون روزا هندوانه و انار و سیب و پرتقال و لبوی تنوری و تخمه هندوانه بود...
امروز آناناس و موز و انبه و کیوی و شیرینی تر و پسته خندون و بادوم هندی هست.

اما...
هیچ وقت شده وقتی هوس بادوم هندی کردید و رفتید از آجیل فروشی خرید کنید به ذهنتون برسه که شاید بچه کوچیکی که تو سرما با دمپایی پشت شیشه مغازه واستاده هم دلش بخواد؟
ای کاش کنار این سفره های مجلل جایی هم برای حافظ هم باشه:
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
حیاط پشتی خونه یه محوطه کوچیکه با چمن های نامرتب، چند بوته خشکیده رز و چند درخت پیر نارنج.
همیشه مقدار زیادی برگ و خار و خاشاک روی زمین ریخته.
آخه سال تا سال کسی به این حیاط سر نمی زنه.

اما این محیط سوت و کور یک خصوصیت منحصر بفرد داره:
اگه حدود ظهر با ساعت شماته دار اتاق پذیرایی اونجا حاضر بشی و چشماتو ببندی، راس ساعت 12 وقتی آفتاب به همه چیز مستقیم میتابه ساعت از کار می ایسته، هوای مه گرفته روشن میشه و ناگهان به نظر میرسه که چمن ها شادابی خاصی پیدا میکنند و بوته های خشکیده رز میشکفند.
در این هنگام، درختهای نارنج هم شاداب تر به نظر میرسند و شکوفه های بهار نارنج هوا رو معطر میکنند.
حالا میتونی پالتو ضخیمت رو از تن در بیاری و در باغ گردش کنی. حتی میتونی دور از چشم آدمهای فضول به درخت گردو طنابی ببندی و تاب بازی کنی.
میتونی توی آفتاب روی چمن ها دراز بکشی و از تنهایی لذت ببری...
اما تمام اینها تنها تا زمانی ادامه پیدا میکنه که ساعت شماته دار دوباره شروع به کار کنه و اون زمانیه که چشماتو باز کنی و به این رویا خاتمه بدی...

سلام دوستان
از این همه ابراز محبتتون ممنون!!
همینه که من دنیای مجازی رو بیشتر از دنیای واقعی دوست دارم!!




و اما دیشب...
دیشب جهاز کشون بود!
جهازکشون پسرخاله کوچیکم!!! جالبه که جهاز اون از خانومش کاملتر بود!!!!!!!!!!!!!
کلی اسباب و اثاثیه که معلوم نیست کجا به درد میخوره (بهتره بگم اسباب بازی!!!)
اول رفتیم خونه خاله و یک سری از خودمون پذیرایی کردیم!!!
بعد به اتفاق بقیه فامیل داماد قشون کشی کردیم به خونه پدر عروس خانوم!! و اینجا هم کلی پذیرایی شدیم...
اما اصل ماجرا و بخور بخور و شلوغ بازی وقتی بود که تمام فامیل عروس و داماد به خونه جدیدشون که خالی بود لشکرکشی کردیم تا مثلا" جهاز بچینیم و این حرفا...
راستش این اولین باری بود که من در چنین مراسمی شرکت میکردم و این همه شلوغ بازی و بریز و بپاش برام خیلی عجیب بود...
اونم در شرایطی که خیلیا به نون شب محتاجن...
دهه اول عمرم به بی خبری و خوشی گذشت
دهه دوم به خودبینی و نارضایتی های نوجوانانه گذشت
دهه سوم به دویدن دنبال آرزوهای بزرگ...
و دهه چهارم چطور خواهد گذشت؟؟؟

هیچ دقت کردید وقتی که تو زندگی به کوچکترین مشکلی برمیخوریم آرزو میکنیم این مرحله از زندگی هر جور شده زودتر بگذره؟ حتی حاضریم این فاصله زمانی از زندگیمون محو بشه...
هیچ وقت به این فکر کردید که این جوری دعا میکنیم که زودتر فرصتهامون تموم بشه و به مرگ نزدیک بشیم؟؟؟؟؟
![]()
امروز داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر بده تا میای بفهمی تو این دنیا چه خبره بیشتر عمرت تلف شده...
چی میشد اگه اول یه نسخه آزمایشی از زندگی به آدم میدادن تا دستش بیاد اینجا چه خبره
بعد دوباره از صفر یه زندگی واقعی بهش میدادن...

پی نوشت:
ای کاش بنده مثل بعضی از دوستان اون قدر هوش و ذکاوت داشتم که از بعضی از کارهام پشیمون نمیشدم و آرزو نمیکردم که این زندگی یک نسخه آزمایشی بود....
دلم تنهاست، ماتم دارم امشب
دلی سر شار از غم دارم امشب
غم آمد، غصه آمد، ماتم آمد
خدا را این میان کم دارم امشب...
خداوندا...
حکمت قدمهایی که برایم برمیداری بر من آشکار کن
تا درهایی را که به سویم میگشایی ندانسته نبندم
و درهایی که به سویم میبندی به اصرار نگشایم...
سلام
زمان تحویل سال ۸۸ تو سنگان کشیک بودم ... تک و تنها
سال ۸۹ خونه بودم...سال عجیبی بود...چه اتفاقاتی برام افتاد...از این اتفاقات کلی خوشحال شدم...اما بعد فهمیدم به صلاحم نبوده...
دیشب دعا کردم خدا به همه اون چیزی که حق و صلاحشون هست بده...نه اونی که خودشون میخوان
برای خودم دعا کردم که نفرت از همه مردم رو از دلم بیرون کنه...و هر چیزی که بده راضیم...چون تا حالا هرچی داده از سرم زیاد بوده...
زمان تحویل سال ۹۱ - اگه زنده باشم - کجا خواهم بود؟؟؟
زیاد فرقی نمیکنه...چون خدا همه جا هست...

وقتی گوش شنوا نیست
حرف تازه ای ندارم
سر عاشقی نمونده
که به صحرا بگذارم
شور شاعرانه ای نیست
غزل و ترانه ای نیست
به لب آینه حتی
حرف عاشقانه ای نیست
هر کسی می پرسد ازمن
در چه حالی در چه کاری
تو که اهل روزگاری
خبر تازه چه داری
می بینن اما می پرسن
چه سوال خنده داری
چی بگم وقتی که هیچکس
منُ از من نمی فهمه
حرفای نگفتنی رو
جز به گفتن نمی فهمه
غم آدم دیدنی نیست
قصه ی شنیدنی نیست
بعضی حرفا رو باید دید
بعضی حرفا گفتنی نیست
وقتی گوش شنوا نیست
شوق گفتن نمی مونه
وقتی جاده رو به هیچه
پای رفتن نمی مونه
خبر تازه چه دارم
خبر تازه چه داری
تو چرا باید بپرسی
تو که اهل روزگاری
می بینی اما می پرسی
چه سوال خنده داری
وقتی گوش شنوا نیست
حرف تازه ای ندارم
سر عاشقی نمونده
که به صحرا بگذرم
.
.
.
سلام
بعد از چند ماه احساس میکنم که از تو پیله ام دراومدم...داشتم خفه میشدم!
چقدر من ساده ام...همه رو مثل خودم یک رو میدیدم...
ولی حالا دارم یاد میگیرم که واقع بین باشم...
همه ما وقتی که یه آدم معمولی هستیم از آدمای قدرتمند زورگو انتقاد میکنیم و ادعا میکنیم که اگه من جای این بودم چنین و چنان میکردم...مدینه فاضله میساختم...
اما افسوس که ما آدما که فکر میکنیم یه آهنربای قوی هستیم و میتونیم همه چیز رو تحت تاثیر قرار بدیم، بعد از مدتی مثل یه ذره آهن تحت تاثیر میدان مغناطیسی اطرافمون قرار میگیریم و کاملا" هم جهت با میدان میشیم...
بعد از مدتی دقیقا" همون کارهایی که اون آدم زورگو انجام میداد انجام میدیم...حتی خیلی بدتر از اون...و سطح عملکردمون اینقدر افت میکنه که نهایتا" به زیر صفر میرسه...
اما تحت تاثیر میدان مغناطیسی اطرافمون یاد گرفتیم که حتی در این شرایط هم حق به جانب باشیم و سرمونُ بالا بگیریم و بگیم:
من آنم که رستم بُود پهلوان...!

یک دو سه... شروع میکنم...
یه شروع دوباره...
برای یک شروع دوباره باید یه خونه تکونی حسابی راه بندازم...
باید خیلی از خاطرات تلخ و شیرین رو از ذهنم دور بریزم...
و دوباره متولد بشم...
شاید این اتفاقات همگی امتحان بوده...